روزا خیلی سریع دارن سپری میشن، هوا داره کم‌کم سردی خودشو از دست میده

و کم‌کم آفتاب‌داره گرمای‌ خودشو به دست میاره.

روزا خیلی کسل کننده دارن میگذرن ، خالی از اتفاقی خوب و یا بد و صد البته من این روند رو خیلی میپسندم.

تونستم بالاخره یه وقتی واسه کتاب خوندن باز کنم و کتاب لاشه‌ی لطیف رو شروع کنم و با داستانش خودم رو شوکه کنم و یه هیجانِ سالمی به خودم بدم.

بالاخره دارم بعد از کلی بدبختی و بد بیاری یاد میگیرم و درس عبرت میگیرم که کارامو دقیقه‌ی نود انجام ندم که اگر یاد نمیگرفتم و برام تجربه نمیشد واقعا جای شک کردن داشت با اون بلاهایی که سر این قضیه برام پیش اومد.

بالاخره تونستم یکم از قهوه و کلا چیزایی که کافئین دارن دور بشم تا شبیه این معتادای معتاد به حشیش نیاز نباشه هرروز یه شات قهوه بخورم تا بتونم چشمامو باز کنم و تمرکز کنم.

و البته نیازی به گفتن نیست که این حال و هوا و این روزا خوراک آهنگای سیمل هست.

 

 

Feb_5_1403